می خواستم از انتخابات بنویسم ، اما دیروز هنگام برگشتن از سر کار ، وقتی می خواستم از بلوار کاوه بپیچم توی صدر ، بفکر مرگ افتادم ! فکر نبودن آدمها باعث فشرده شدن گلو شد .
مگویند مرگ حق است و همه رفتنی هستند و شتری است که ... ه
میدانم که روانم پریشان است و لنز دوربینم کدر و مات . نگاه تیره .
نمی شود از مرگ آدمها گذشت . انسان بر محیط پیرامونش اثر می گذارد . مثبت یا منفی . خنثی نداریم . هیچ کاری هم که نکند نفس که می کشد ، غذل که می خورد ، حجم که دارد . با مرگ یک نفر اکسیژن و غذای کمتری مصرف می شود ، فضا هم کمی بازتر می شود ! نمی توان اینها را نادیده گرفت . چرخ دنیا از گردش نمی ایستد ، حتی لنگ هم نمی زند .
همه ی آدمهای دنیا به هم وصل هستند . ضخامت رشته های وصل کننده متفاوت است . بستگی به نقش آدمها در زندگی یکدیگر دارد . وابستگی . به کسی که نمی شناسیم و از وجودش خبر نداریم وصلیم ، به حکم انسان بودن . آنگاه که مرگ یک انسان ما را متاثر نکرد ، آن رشته پاره شده است . انحطاط .
وقتی کسی مرد جایش خالی می شود و هیچکس نمی تواند آنرا پر کند ، هیچکس . حتی وقتی یک پست فطرت نامرد زورگوی رذل هم می میرد جایش پر نمی شود . چراکه هیچکس نمی تواند مثل او رذل باشد ! انگار فقط خدا نیست که یکتاست ، تک تک آدمها یکتا هستند
Wednesday, July 15, 2009
مرگ
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment